سایه
دوستت دارم دوستت دارم نمی خواهم تو را به خاطرات دور پیوند دهم به حافظه قطار های مسافری تو آخرین قطاری هستی كه شبانه روز بر رگهای دستانم سفر می كند تو آخرین قطار منی من آخرین ایستگاه تو. دوستت دارم نمی خواهم تو را به آب پیوند دهم یا به باد به تاریخ های هجری و میلادی به جذر و مد دریا ساعات كسوف و خسوف و مهم نیست ایستگاه های هواشناسی یا خطوط فنجان های قهوه چه می گویند چشمان تو به تنهایی پیامبر گونه منند مسئول شادی جهان ! دوستت دارم می خواهم تو را به زمان به حال و هوایم پیوند دهم ستاره ای در مدارم ! می خواهم شكل واژه ها شوی و سپیدی كاغذهر كتابی كه چاپ می كنم مردم كه بخوانند تو چون گلی در آن باشی شكل دهانم حرف كه می زنم مردم تو را شناور در صدایم ببینند شكل دستانم به میز كه تكیه می كنم تو را میان دستانم خواب ببینند پروانه ای در دستان كودكی ! من عاشق حرفه ایم شغلم عشق به تو عشق چرخان روی پوستم و تو زیر پوستم! من خیابان های شسته از بارانم بر دوش به جستجوی تو چرا به من و باران ایست می دهی ؟ وقتی می دانی همه زندگیم با تو در ریزش باران خلاصه شده و تنها حسم هنگام بوی سینه ات حس باران! چرا ایست می دهی ؟ وقتی می دانی تنها كتابی كه پس از تو می خوانم كتاب باران است. دوستت دارم این تنها كاریست كه آموخته ام و دوست و دشمن به آن حسادت می كنند پیش از تو آفتاب و كوهها و جنگل ها واژه ها و گنجشك ها سر گردان بودند ممنونم كه به مدرسه عشقت راهم دادی ممنونم كه الفبای عشق را آموختی ممنونم كه پذیرفتی عشقم باشی زمان در چمدان توست وقتی به سفر می روی... نزار قبانی جبران خلیل جبران در ششم ژانویه سال ۱۸۸۳ در لبنان و در خانوادهای مسیحی مارونی متولد شد. آشنایی او با ماری هسکل در یکی از نمایشگاه های او در آمریکا شکل گرفت .زنی که بیش از هر کس دیگری بر سرنوشت او و بر انتشار و بهبود آثار او تأثیر گذاشت. ماری هسکل در آن زمان سی سال داشت و ده سال بزرگتر از جبران بود و البته زنی تحصیلکرده و مصمم و مستقل و از اعضای جنبش آزادی زنان به حساب می آمد. جبران با ماری هسکل رابطهای عاشقانه برقرار کرد و سخت دلبستهی او شد. ماری جبران را تشویق کرد تا به انگلیسی بنویسد و در تصحیح نوشتههای او بسیار کوشید. ماری حتا سعی کرد عربی بیاموزد تا با زبان و افکار جبران بیشتر آشنا شود. جبران در دسامبر سال 1910 از ماری هسکل درخواست ازدواج کرد که ماری بهسبب اختلاف سنی فاحش این درخواست را نپذیرفت. در سالهای بعد رابطهی ماری و جبران اندکاندک رنگ باخت و صرفاً به روابط کاری محدود ماند. در سال 1916 ماری با فردی به نام مینیس ازدواج کرد، اما کماکان تا مدتی بعد مکاتبات خود را با جبران ادامه داد. در سال 1928 وضع سلامت جبران به علت بیماری سرطان رو به وخامت گرایید و حالتی عصبی پیدا کرد که این امر او را بهسوی مصرف الکل سوق داد. سرانجام جبران خلیل جبران بهعلت گسترش سرطان کبد در دهم آوریل سال 1931 در سن 48ـسالگی در نیویورک درگذشت وماری هسکل پس از مرگ او به همراه منشی جبران خلیل جبران، آثار و کتب و نقاشیهای او را منظم کرد و حتی آثار بازمانده و منتشرنشدهی او را نیز ویرایش کرد و در سال 1932 منتشر نمود. با این حال، بزرگترین خدمت ماری به جبران پس از مرگ او، انتشار خاطرات روزانهاش بود که در مورد پندارها و عقاید جبران، بصیرتی نو را به منتقدان آثارش بخشید. گفتنی است ماری هسکل در سال 1964 در خانهی سالمندان درگذشت. بخشی از نامه جبران خلیل جبران به ماری هسکل: ماری نمی توانم برای ساعت خوابم، ساعت کارم و ساعت تمرینم برنامه ریزی کنم. همیشه می شنویم که می گویند همه قادرند هر روز در ساعت معینی بیدار شوند، چای بنوشند، و به بستر بروند و از این انضباط خشنودند. ماری، ماری دلبندم، یک روز تمام کار کرده ام، اما نتوانستم پیش از شب به خیر گفتن به تو، به بستر بروم. شب به خیر ماری عزیزم... پ.ن:برای دوست عزیزم هیراد به امید روزهای همواره رنگین کمانی اش... میخواهم در خواب تماشایت کنم و با تو قدم بزنم میخواهم آن شاخهی نقرهای را ببخشم به تو میخواهم هوا باشم مارگارت آ توود اصلا فکرش را نمیکردم که در آن چله تابستان و در آن ساعت از صبح، باز آن حس مرموز به سراغم بیاید. از وقتی که در راهروی کلینیک نشسته بودم یک بوی مرکب از بوی صابون و کافور در مشامم پیچیده بود. آزارم میداد. وقتی منشی خوش ترکیب، اسمم را صدا کرد و پروندهام را به دستم داد، خیالم راحت شد که حداقل از دست این بوی گند خلاص شدهام. در را که پشت سرم بستم، چای و بیسکویت میخورد. به من هم تعارف کرد. از آن تعارفهایی که بیشتر آزاردهنده است و جوابش یک مرسی خشک و خالی است. پروندهام را روی میز گذاشتم. جرات نگاه کردن به صورتش را نداشتم. جرات واژه مناسبی نیست اما واژه دیگری به ذهنم نمیرسد. سرم را پایین انداختم. چه کفشهای قشنگی داشت. کفشهایش درست مثل کفشهای کتی بود. همان کتی که شاید او بود که به این حال و روزم انداخته بود. آن وقتها هر روزی که میدیدمش یک جفت کفش نو به پا داشت. لابد پدرش بوتیک داشت. شاید هم نداشت. فکر میکنم آخرین بار که دیدمش همین کفشها را پوشیده بود. همان شبی که با چشمهای خیس آمده بود دم در خانهام و هر فحشی که بلد بود جلوی در و همسایه به من داده بود. کفشهای کتانی سفید با رگههای آبی فیروزهای. هر چه از کتی پرسیدم چه شده، میگفت: - دیدمت... دروغ نگو... با یک فاحشه دست تو دست جلو سینما آستارا. دیدمت... زنم را میگفت. شاید شانس آورده بودم که آن شب زنم رفته بود خانه خواهر زادهاش و شب را هم آن جا مانده بود. حتی اگر با رابطه من و کتی مشکلی نداشت، قطعا از این که جلو در و همسایه به او گفته بود فاحشه ناراحت میشد و عکس العمل نشان میداد. البته بعد از آن شب که دم در خانه آبروریزی راه انداخت و رابطهمان به گه نشست یک بار دیگر هم کتی را دیدم. یک ایمیل زده بود و نوشته بود که چند کتابی که به او داده بودم روی دستش مانده است. گفتم اگر وجودشان نفست را تنگ میکند با پیک برایم بفرست. گفت که باید ببیندم. روز قرار، با این که میدانست من از کنار خیابان ایستادنش رنج میبرم،کنار خیابان ایستاده بود. صفی از اتومبیلهای رنگارنگ تشکیل شده بود. مطمئنم نیم ساعتی هم زودتر آمده بود که وقتی من میرسم حتما صف را ببینم. آن روز همان کفشهایی را پوشیده بود که روز اول با آنها دیدمش؛ طوسی با رگههای صورتی پررنگ. همان روز اول هم چند کتاب دستش بود. آخر مگر میشود در برگ ریزان پاییز، دختری را با موهای فرفری قهوهای و کفشهای طوسیِ با رگههای صورتی پررنگ که چند کتاب هم در آغوش گرفته، کنار خیابان ببینی و عاشقش نشوی؟ خانم دکتر صدایم میکرد. - آقای مراغه چی! آقای... مراغه چی! خودم را جمع و جور کردم. پای چپش را روی پای راستش انداخته بود. ابدا تکان تکان نمیداد. حداقل در ظاهر آرام تر از من به نظر میرسید. او سوالاتش را میپرسید و من یا جواب میدادم یا سکوت میکردم. حین سوالاتش با نوک انگشتم، دسته صندلی را میمالیدم. چرک پس داد. نمیدانم کثافت از دست من بود یا دسته صندلی؟ من که دستم را خوب شسته بودم. آن جا هم که کیلنیک بود و قطعا محیطی بهداشتی. پس آن چرک چه بود؟ سرم را بلند کردم و با اشاره به گلولههای کوچک چرکی در دستم به خانم دکتر گفتم: - این چیه؟ خودش را جلو کشید. چشمهایش را تنگ و گشاد کرد و گفت: - چی چیه؟ دستم را بالا آوردم و گفتم: - این کثافت. از کجا آمده؟ دکتر روی صندلی اش که از صندلی من بزرگتر بود و به نظر راحت تر میرسید لم داد. خودکارش را در دستش بازی بازی میداد. گفت: - میخواهید ادامه بدهید حمید جان؟ «حمید جان!» چه خوب صدایم کرد. اگر هر جور دیگری صدایم میکرد یک شری به پا میکردم و بیرون میآمدم. فقط گفتم: - اجازه هست من دستهایم را بشورم؟ به ساعت دیواری پشت سرم نگاهی کرد و گفت: - خواهش میکنم. بفرمایید. وقتی به اتاقش برگشتم پروندهام را میخواند. وقتی نشستم پرونده را بست و گفت: - لطف میکنید در را ببندید؟ - حتما. وقتی دوباره نشستم گفت: - این جا نوشتهاید که متارکه کردید. میتوانم بپرسم علتش چی بود؟ - عدم تمکین. دکتر در فکر فرو رفت و در حالی که نگاهش به کنج میز دوخته شده بود گفت: - یعنی ایشان شما را تمکین نمیکردند؟ کلمات در دهانش کش میآمد. - نخیر. من علاقهای به تمکین از ایشان نداشتم. - چرا؟ - بو میداد. - بو میداد؟ کجاش! یعنی چی بو میداد؟ - کلا! - کلا یعنی چی؟! این بو برمیگرده به بوی تنش یا قضیه بوداری تو زندگیتون بود؟ - هر دو. بعد از چند لحظه سکوت، گفتم: - بو میداد دیگه. مخصوصا پاهایش. به هر بهانه کوچک و بزرگی برایش کفش و جوراب نو میخریدم اما فایده نداشت. یک بو میگویم، یک بو میشنوید. آن قدر بو میداد که نمیتوانستم به او نزدیک شوم چه برسد به این که به او دست بزنم. کاش فقط پاهایش بو میداد. دهانش، زیر بغلهایش.همه جاش... دکتر با لحنی مردد پرسید: - آقای مراغه چی! واقعا بو میداد یا شما بو احساس میکردید؟ - یعنی چی؟ - یعنی... مممم ... این بو را فرد دیگری هم احساس میکرد؟ - آره. یعنی نه! فقط کتی. یکی دوباری که آمده بود خانهمان، گفت: «خانه تان چه بویی میدهد؟ به مامانت بگو خوشبو کننده ... » - کتی؟! کتی کیه؟ - بهتره بگویی کی بود؟ کتی خیلی خوب بود، خانم دکتر. من از وقتی سبیلی پشت لبم و آبی پشت کمرم آمده، زنهای زیادی دیدم اما فقط کتی بو نمیداد. وقتی مادرم میخواست زنم را برایم بگیرد گفتم بگذار خودم یک بیبواش را پیدا کنم. زیر بار نرفت. آخر سر یک روز داییام گفت: «حمید! تو جوانی! خیالات برت داشته. بو کدام است؟ شکمت به شکمش بخورد دیگه نمیفهمی بو چیه. ناراحتی؟! بهشبگو دائم عطر بزند، آدامس بجود.» - یعنی شما همسرتان را طلاق دادید فقط به خاطر این که بو میداد؟ - من طلاق ندادم. خودش طلاق گرفت. البته مثل این که باید میکشتمش. - چرا؟ - بعد از طلاق به گوشم رساندند که با رفتگر محل میپریده. راست میگفتند. این اواخر بوی زباله هم میداد... جهنم. - کتی چی شد؟ الان با کتی زندگی شروع کردی؟ - نه بابا. بعد از آخرین دعوام با کتی گرفتار کارهای طلاق زنم شدم. تا به خودم بجنبم کتی شوهر کرده بود. لابد الان او هم بو میدهد ... نه؟! دکتر آهی کشید و گفت: - واقعا متاسفم آقای مراغه چی! - حمید جان! با من راحت باش. دکتر برق از سرش پرید. پرونده را که میبست چیزهایی میگفت که گوش نمیکردم. وقتی نگاهم به کفشهایش افتاد دیگر نفهمیدم چه شد. به خودم که آمدم در دفتر انتظامات کلینیک منتظر ماشین کلانتری بودیم. الان که خوب فکر میکنم نه تنش بو میداد و نه دهانش. طعم لبهایش شیرین بود. مزه چای و بیسکویت میداد... پ.ن:نوشته" امید باقری "برگرفته از مجله الکترونیکی "والس ادبی". زيبايي ام را پاياني نيست فرناندوپسوا


از نظر من، این مردم همیشه فقط همان یک روز را زندگی می کنند.
اگر بتوانم در قلب یک انسان، گوشه ای تازه را به او بنمایانم، بیهوده نزیسته ام. موضوع خود زندگی است، نه شعف یا درد یا شادی یا ناشادی. نفرت به همان اندازه ی دوست داشتن خوب است - یک دشمن می تواند به خوبی یک دوست باشد - پس برای خودت زندگی کن - تمامی ِزندگی ات را بزی.
من نیازمند آنم که بگذارم چیزهایی که باید٬ رخ بدهند،پس باید برای حوادث غیر مترقبه آماده بود. برای من، هر روزی که می گذارد تفاوت دارد،و وقتی هشتاد سالم بشود، همچنان منتظر تجربه هایی خواهم بود که درون و بیرونم را دگرگون می کند. وقتی پیری فرا می رسد من دیگر به کارهایی که کرده ام نخواهم اندیشید، دیگر گذشته است. می خواهم از هر لحظه زندگی که هنوز برایم باقی مانده، استفاده کنم.
نه برای مسائل مهم، که تنها می توان برای کارهای خرد برنامه داد. آن که برای کارهای مهم برنامه می ریزد، همه چیز را به مسائل کوچک تبدیل می کند.
میدانم که شاید هرگز اتفاق نیافتد.
میخواهم تماشایت کنم در خواب،
بخوابم با تو
تا به درون خوابت درآیم
چنان موج روان تیرهای
که بالای سرم میلغزد،
از میان جنگل روشن مواج برگهای آبی و سبز
همراه خورشیدی خیس و سه ماه
به سوی غاری که باید در آن هبوط کنی
تا موحشترین هراسهایت
آن گل سفید کوچک را
کلمهای که تو را حفظ میکند
از حزنی که در مرکز رویاهایت زندگی میکند
میخواهم تعقیبت کنم
تا بالای پلکان و دوباره
قایقی شوم که که محتاطانه تو را به عقب بر میگرداند
شعلهای در جامهای دو دست
تا آنجا که تنت آرمیده است
کنار من،
و تو به آن وارد میشوی
به آسانی دمی که برمیآوری
هوایی که در آن سکنی میکنی
برای لحظهای حتی،
میخواهم همانقدر قابل چشمپوشی و
همانقدر ضروری باشم.
وقتي كه در چشمان تو به خواب مي روم
و هراس كودكانه ام را از ياد مي برم
در عطري كه از تو بر سينه دارم
چه بي پروا دوستت دارم
و چه بي نشان تو را گم ميكنم
وقتي كه دروغ ميگويم
به زني كه در چشمهاي من تو را جستجو ميكند
و مردي كه هر روز از نام تو ميپرسد.

