تبليغاتX
...سایه

...سایه

 

لب‌هایت را
بیش‌تر از کتاب‌هایم
دوست دارم...

ژاک پرور

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388 توسط شبنم رضیئی| |
 

.....زندگی با خونسردی و بی اعتنائی صورتک هرکسی را به خودش ظاهر می سازد.گویا هر کسی

چندین صورت با خودش دارد.بعضی ها فقط یکی از این صورت ها را دائما استعمال می کنند که طبیعتا

چرک می شود و چین و چروک می خورد٬این دسته صرفه جو هستند.دسته دیگر صورتک های خودشان

رابرای زاد و رود خودشان نگه می دارند و بعضی دیگرپیوسته صورتشان را تغییر می دهند٬ولی همین که

پا به سن گذاشتند می فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی فرسوده و خراب می شود٬

آنوقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می آید...

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید! حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می کند.ما بچه مرگ 

هستیم و مرگ است که ما را از همه فریب های زندگی نجات می دهد و در ته زندگی٬اوست که ما را

صدا می زند و به سوی خودش می خواند...

 

بخشی از "بوف کور" نوشته صادق هدایت

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388 توسط شبنم رضیئی| |
 

"همه لطف زندگی به روزهایی است که در آنها خاک واقعیت با شن جادو می آمیزد٬و رویداد ناچیزی

انگیزه ای شاعرانه می شود.آنگاه قله ای از جهان دست نیافتنی از دل روشنای رویا بیرون می زند٬

و در زندگی ما جا می گیرد٬در زندگی ای که چون خفته ی تازه بیدار شده ای کسانی را در آن میبینیم

که خوابشان را با چنان شوری می دیدیم که می پنداشتیم هرگز جز در خواب نخواهیمشان دید..."

 

"در جستجوی زمان از دست رفته" جلد دوم "درسایه دوشیزگان شکوفا" ص ۵۳۶ 

نوشته مارسل پروست ٬ترجمه مهدی سحابی

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:این پست متعلق به اوست ٬کسی که بوده ٬نیست ٬اما خواهد مانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد...

پ.ن۱: "در جستجوی زمان از دست رفته" هم می توان به "کوهستان بروک بک" رسید هرچند که

در آنجا هرگز نمی توان "در سایه دوشیزگان شکوفا "قدم زد...

پ.ن۲:آنجا  که عشق را به گونه ای متفاوت  به تماشا می نشینید لطفا به  نوای موسیقی گوستاوسا نتااولایا

با عشق گوش بسپارید چرا که او بخاطر موسیقی فیلم "کوهستان بروک بک " Brokeback Mountain''نه تنها

 به شهرت جهانی دست یافت بلکه موفق به دریافت جایزه اسکار در سال ۲۰۰۶ گردید.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 توسط شبنم رضیئی| |

 

 

دوستت دارم

دوستت دارم

نمی خواهم تو را به خاطرات دور پیوند دهم

به حافظه قطار های مسافری

تو آخرین قطاری هستی كه شبانه روز 

بر رگهای دستانم سفر می كند

تو آخرین قطار منی           

من آخرین ایستگاه تو.

دوستت دارم

نمی خواهم تو را به آب پیوند دهم       

یا به باد

به تاریخ های هجری و میلادی         

به جذر و مد دریا

ساعات كسوف و خسوف

و مهم نیست ایستگاه های هواشناسی

یا خطوط فنجان های قهوه چه می گویند

چشمان تو به تنهایی پیامبر گونه منند

مسئول شادی جهان !

دوستت دارم

می خواهم تو را به زمان            

به حال و هوایم پیوند دهم

ستاره ای در مدارم !

می خواهم شكل واژه ها شوی    

و سپیدی كاغذهر كتابی كه چاپ می كنم   

مردم كه بخوانند   

تو چون گلی در آن باشی

شكل دهانم         

حرف كه می زنم      

مردم تو را شناور در صدایم ببینند

شكل دستانم  به میز كه تكیه می كنم      

تو را میان دستانم خواب ببینند

پروانه ای در دستان كودكی  !

من عاشق حرفه ایم           

شغلم عشق به تو

عشق چرخان روی پوستم          

و تو زیر پوستم!

من خیابان های شسته از بارانم بر دوش به جستجوی تو

چرا به من و باران ایست می دهی ؟

وقتی می دانی       

همه زندگیم با تو        

در ریزش باران خلاصه شده

و تنها حسم هنگام بوی سینه ات          

حس باران!

چرا ایست می دهی ؟

وقتی می دانی       

تنها كتابی كه پس از تو می خوانم      

كتاب باران است.

دوستت دارم

این تنها كاریست كه آموخته ام

و دوست و دشمن به آن حسادت می كنند

پیش از تو        

آفتاب و كوهها و جنگل ها     

واژه ها و گنجشك ها

سر گردان بودند

ممنونم كه به مدرسه عشقت راهم دادی

ممنونم كه الفبای عشق را آموختی

ممنونم كه پذیرفتی عشقم باشی

زمان در چمدان توست وقتی به سفر می روی...

 نزار قبانی

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط شبنم رضیئی| |
 

 

جبران خلیل جبران در ششم ژانویه سال  ۱۸۸۳ در لبنان و در خانواده‌ای مسیحی مارونی متولد شد. آشنایی او با ماری هسکل در یکی از نمایشگاه های او در آمریکا شکل گرفت .زنی که بیش از هر کس دیگری بر سرنوشت او و بر انتشار و بهبود آثار او تأثیر گذاشت. ماری هسکل در آن زمان سی سال داشت و ده سال بزرگ‌تر از جبران بود و البته زنی تحصیل‌کرده و مصمم و مستقل و از اعضای جنبش آزادی زنان به حساب می آمد. جبران با ماری هسکل رابطه‌ای عاشقانه برقرار کرد و سخت دلبسته‌ی او شد. ماری جبران را تشویق کرد تا به انگلیسی بنویسد و در تصحیح نوشته‌های او بسیار کوشید. ماری حتا سعی کرد عربی بیاموزد تا با زبان و افکار جبران بیشتر آشنا شود.

جبران  در دسامبر سال 1910 از ماری هسکل درخواست ازدواج کرد که ماری به‌سبب اختلاف سنی فاحش این درخواست را نپذیرفت.

در سال‌های بعد رابطه‌ی ماری و جبران اندک‌اندک رنگ باخت و صرفاً به روابط کاری محدود ماند. در سال 1916 ماری با فردی به نام مینیس ازدواج کرد، اما کماکان تا مدتی بعد مکاتبات خود را با جبران ادامه داد. در سال 1928 وضع سلامت جبران به علت بیماری سرطان رو به  وخامت گرایید و حالتی عصبی پیدا کرد که این امر او را به‌سوی مصرف الکل سوق داد.

سرانجام جبران خلیل جبران به‌علت گسترش سرطان کبد در دهم آوریل سال 1931 در سن 48‌ـ‌سالگی در نیویورک درگذشت وماری هسکل پس از مرگ او به همراه  منشی جبران خلیل جبران، آثار و کتب و نقاشی‌های او را منظم کرد و حتی آثار بازمانده و منتشرنشده‌ی او را نیز ویرایش کرد و در سال 1932 منتشر نمود. با این حال، بزرگ‌ترین خدمت ماری به جبران پس از مرگ او، انتشار خاطرات روزانه‌اش بود که در مورد پندارها و عقاید جبران، بصیرتی نو را به منتقدان آثارش بخشید.

گفتنی است ماری هسکل در سال 1964 در خانه‌ی سالمندان درگذشت.

 بخشی از نامه جبران خلیل جبران به ماری هسکل:

ماری نمی توانم برای ساعت خوابم، ساعت کارم و ساعت تمرینم برنامه ریزی کنم. همیشه می شنویم که می گویند همه قادرند هر روز در ساعت معینی بیدار شوند، چای بنوشند، و به بستر بروند و از این انضباط خشنودند.

از نظر من، این مردم همیشه فقط همان یک روز را زندگی می کنند.
اگر بتوانم در قلب یک انسان، گوشه ای تازه را به او بنمایانم، بیهوده نزیسته ام. موضوع خود زندگی است، نه شعف یا درد یا شادی یا ناشادی. نفرت به همان اندازه ی دوست داشتن خوب است - یک دشمن می تواند به خوبی یک دوست باشد - پس برای خودت زندگی کن - تمامی ِزندگی ات را بزی.
من نیازمند آنم که بگذارم چیزهایی که باید٬ رخ بدهند،پس باید برای حوادث غیر مترقبه آماده بود. برای من، هر روزی که می گذارد تفاوت دارد،و وقتی هشتاد سالم بشود، همچنان منتظر تجربه هایی خواهم بود که درون و بیرونم را دگرگون می کند. وقتی پیری فرا می رسد من دیگر به کارهایی که کرده ام نخواهم اندیشید، دیگر گذشته است. می خواهم از هر لحظه زندگی که هنوز برایم باقی مانده، استفاده کنم.

نه برای مسائل مهم، که تنها می توان برای کارهای خرد برنامه داد. آن که برای کارهای مهم برنامه می ریزد، همه چیز را به مسائل کوچک تبدیل می کند.

 ماری، ماری دلبندم، یک روز تمام کار کرده ام، اما نتوانستم پیش از شب به خیر گفتن به تو، به بستر بروم. شب به خیر ماری عزیزم...

 

پ.ن:برای دوست عزیزم هیراد به امید روزهای همواره رنگین کمانی اش...

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 توسط شبنم رضیئی| |